‫اقْرَأْ_بِاسْمِ_رَبِّکَ_الَّذِی_خَلَقَ

‫اقْرَأْ_بِاسْمِ_رَبِّکَ_الَّذِی_خَلَقَ
بسم الله الرحمن الرحیم
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ وعَجِّلْ فَرَجَهُمْ

‫اقْرَأْ_بِاسْمِ_رَبِّکَ_الَّذِی_خَلَقَ:

مدتی بود در کوه مانده بود …
همسرش برایش غذا می آورد … تا غار بالا می آمد و کنارش می نشست غذا می خوردند و می رفت …
دم نزدن از سختی بالا آمدن از کوه نشان از ‫عشق‬ بی شائبه به همسرش بود …
همسری مهربان و بی نظیر …
همسرش رفته بود تنها بود …
راز و نیاز می کرد
که صدایی شنید …
– ‫‏بخوان‬
-چه بخوانم؟
-بخوان به نام ‫‏پروردگار‬ ت …
-ولی من خواندن و نوشتن نمیدانم ….
– ای محمد …
اقْرَأْ_بِاسْمِ_رَبِّکَ_الَّذِی_خَلَقَ …..
در دلش غوغایی بود تمام تنش به لرزه افتاده بود
چیزی انگار بر دلش ‫‏نازل‬ شده بود که او را می لرزاند …
نماینده ی پروردگار ش با او سخن می گفت …
همان پروردگاری که روزها و شبها به عبادتش مشغول بود و بارها صدایش کرده بود…
و حال …
جواب می شنید
بخوان ….
بخوان به نام پروردگار ت ..
هزارن ‫فرشته‬ نیز او را همراهی می کردند .
انگار باری عظیم از از ‫‏آسمان‬ حمل می کردند .
………..
تاج ‫‏رسالت‬ بر سر خویش دید …..
این تاج همان بار عظیم آسمانی بود …
حال او ‫پیامبر_الهی‬ بود …
ختم رسل …
هنوز ‫‏نور‬ را دیده می شد …
نوری که از ‫‏کوه‬ _نور دیده می شد ابتدایش به آسمان می رسید و انتهایش به ‫‏حرا‬ …..
همان خلوتگاه ‫‏محمد‬(صل الله علیه و آله) …..
عبادتگاه محمد(صل الله علیه و آله) …..
بین فرشته ها چه جشنی به پا بود برای این تاج گذاری ….!
۷۰ هزار فرشته دعوت بودند …
‫جبرئیل‬ و ‫میکاییل‬ مراسم تاجگذاری را برای آخرین ‫‏رسول‬ انجام دادند….
فرشتگان مسرور از این جشن آسمانی و زمینی …
ولی …. محمد(صل الله علیه و آله) …..
‫‏أَیُّهَا_الْمُزَّمِّلُ‬ شده بود …
انگار عظمتی بر قلبش نازل شده بود که تاب آن نداشت و بر خود می لرزید …
آری …..
کلام پروردگار ش بود ……
امر رسالت …..
با خود مرور می کرد …. : ‫اقْرَأْ_بِاسْمِ_رَبِّکَ_الَّذِی_خَلَقَ‬ …..

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ وعَجِّلْ فَرَجَهُمْ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *