داستان جالب دو دوست شیعه و سنی

داستان جالب دو دوست شیعه و سنی
بسم الله الرحمن الرحیم
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ وعَجِّلْ فَرَجَهُمْ

داستان جالب دو دوست شیعه و سنی:

روزی دو نفر ,یکی شیعه و دیگری سنی , در خانه ای با هم زندگی میکردند
یک روز برادر سنی به سفر رفت .
در راه بود که برادر شیعه زنگ زد به او و گفت : « سریع برگرد خونه که کار بسیااااار واجبی دارم »
سنی گفت : « الان تو راهم نمیشه »
شیعه اصرار کرد و سنی باز قبول نمیکرد …
آخر انقدر اصرار کرد که سنی قبول کرد برگردد .
وقتی برگشت گفت : « کار مهمت چی بود ؟ 😐 »
شیعه گفت : « هیچی , فقط خواستم بگم دوستت دارم و تو دوست منی »
سنی عصبانی شد و گفت : « فلان فلان شده مگه مرض داری این همه راه منو کشوندی که همینو بگی ؟؟؟ مگه آزار داری ؟؟؟؟ »

شیعه گفت : « این همون حرفیست که شما درمورد پیامبر میزنید . میگید پیامبر ایــــــــــــــــــن همه مردم رو معصطل کرده , وقتی به غدیر خم می رسه دستور توقف میده , میگه اونایی که جلو افتادن بگین برگردن و صبر میکنیم اونایی که نرسیدن برسن . میگن انقدر هوا گردم بوده که مردم زیر شکم شتر پناه میبردند و عبا روی سرشون مینداختن . تعدادشون ۱۲۰ هزار نفر بوده . آن وقت پیامبر این همه ادم رو معطل کنه بگه علی (ع) فقط دوست منه ؟!

سپاس از برادر خوبم معین دلیری

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ وعَجِّلْ فَرَجَهُمْ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *